هیوای آسمانی من

وبلاگ آموزشی تربیتی

پست ثابت
برای هیوای عزیزم :
عزیزم...زیباترینم...روزی که تو رو درونم احساس کردم...نه آزمایش داده بودم....نه فرشته ها برام خبر 
آوردن..فقط صبح احساس کردم..نقطه ای سپید درونم میجوشه..حس گرمی رگهامو پر کرده بود....
کسی باور نکرد حرفمو اما میدونستم دارم مادر میشم. وقتی جواب آزمایش اومد همه حیرت کردن...
میدونستم خدا بهم یک دختر میده....ازش خواستم سالم و مهربان باشی..دی ماه متولد شی چون 
متولدین این ماه بی نظیرن....تو هم بی نظیری...از اینکه کنارمی بعد از این چند سال خوشحالم... این
شعر رو روزهای اول بارداری برات نوشتم...میذارم اولین پست گرچه بارها خواستی برات بخونم اما وقتی 
بزرگ شدی خودت بخون دخترم. دوستت دارم امید دل مادر. تو جوشش امید و احساس منی. 
عاشقانه دوستت دارم.
به دخترم هیوا 
تو مثل ماه                                                       

تو مثل ماهیهای حوض عید
در سردی یک صبح پیجیدی
مهمان گرم خانه ام گشتی
در بسترم چون نور خوابیدی
مانند برف اول دی ماه
نرم و سبک در خاطرم ماندی
هر لحظه از تنهایی من را
باران شدی از پیکرم راندی
با جنبشی همچون نسیمی گرم
تو لانه کردی در زمستانم
گویی که رفت از روی آیینه
خاکستر فکر پریشانم
من با تو مثل نهری از باران
من با تو مثل قطره های آب
من از تو می گویم به هر شاخه
من با تو می رقصم درون خواب
تو با منی مانند یک سایه
من با توام مثل نگاهی گرم
جان می دهی ذرات سردم را
با خاطرت مانند آهی گرم
تو پا گرفتی در نفسهایم
در چشمهایم ، آرزوهایم
در شعر من هم جان گرفتی تو
فانوس مهتابی به شبهایم
دیگر ز تو دوری توانم نیست
پیچیده ای اکنون درون من
با هر نفس تکرار نام توست
هر لحظه در رگها و خون من
آری تو مثل برفها آرام
بر دستهایم نرم لغزیدی
مانند گلهای درخت یخ
عطری شدی در من تو پیچیدی
همچون شقایق های دشتی سبز
تو ریشه کردی در وجود من
دیگر ز تو دوری توانم نیست
نام تو ذکر هر سجود من
اینگونه نامت را صدا کردم
ای آرزوی پاک دیرینم
ای بهترین سوغاتی یلدا
برف سپیدم ، خواب شیرینم
بنگر چگونه اشک چشمانم
از دیدنت سیلی روان گشته
آغوشم از احساس تو لبریز
قلبم به گرمای تو آغشته
آرام جانم لحظه ای بنگر
کاین زندگی با حس تو زیباست
زین پس خوشم با دیدگان تو
بی تو وجودم خسته و تنهاست
بر تو مبارک ماه شبهایم
این روزهای سرد خواب انگیز
بر تو مبارک باشد این دنیا
امید من از خواب خود برخیز .

 

[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 2:34 ] [ ساحل ]
[ موضوع : ]

[ ]

یک تغییر بزرگ در زندگی آموزشی هیوا

سلام...

 

تغییرات بزرگ آدمهای بزرگ می طلبد.

 

این را هر آدمی که دچار یک دگرگونی در زندگی شده باشد بخوبی درک می کند. در طول دو هفته گذشته روزهایی بسیار سخت داشتم. و از بی جواب ماندن پیامها عذر خواهی می کنم. دچار یک تغییر شدن آنهم تغییر بزرگ آموزشی آنهم وسط سال تحصیلی و باز آنهم کلاس اول.....همه و همه حتی فکر کردن به آن مو بر تن هر مادری راست می کند. چه رسد به انجامش آنهم در عرض دو هفته و نیمه سال تحصیلی. با تمام گرفتاریها و کارهایی که داشتم تمام مدت توانستم خودم را در برابر انتخاب نادرستی که کرده بودم قانع کنم. اما وقتی میبینی عزیز دلت پاره تنت هر روز و هر لحظه در حال فرو دادن بغضی درون خودش است وقتی میبینی چقدر همه چیز کسل کننده است. روزهایی که باید با شادی همراه باشد سرشار از تنفر و خستگی است. معلمی که باید عاشقانه دوستش بدارند حکم یک تلفن دیکته گو را دارد و رفتارهایش بوی تظاهر می دهد وقتی می روی دنبال عزیز دلت میبینی تو با اینهمه بزرگی و قدرتت جان به بدن نداری ساعت چهار است و حتی خورشید برای استراحت به خانه می رود و تازه باید عزیز دل را به خانه بیاوری بدن سرشار از آلودگی حاصل کلاسی " هوشمند و تمیز" را به حمام بفرستی تا بوی بد لباس و تن و حتی موهایش بدر شود ، پاهای خسته اش را ماساژ دهی بعد بروی آشپزخانه چای بیاوری کنار دخترت بنشینی و وقتی با سینی برمیگردی میبینی جگر گوشه ات روی کاناپه از شدت خستگی خواب رفته....صدای این نفسها و فکر به اینکه خدایا...من با کودکی دخترم چه کردم؟؟؟؟؟ آن وقت سینی چای در دستت حکم چوبی را دارد که انگار بر سرت فرود می آید و تو مینشینی تنها روی مبل و نگاهش میکنی......و فکر میکنی به یک کوه تکلیف. و فکر میکنی به اینهمه برنامه ای که داشتی...و فکر میکنی که آنهمه شوق خواندن کو؟؟؟وقت برای داستان خواندن کو؟؟؟وقت برای راه رفتن کو؟؟؟ وقت برای حرف زدن کو؟؟؟؟ اصلا تو و دخترت کجایید؟؟؟

روز بعد وقتی برگشت وقتی دیدم به اعتبار نامه درون سایت مثلا هوشمند مدرسه " روز بدون کیف " خوانده شده و دخترم بعد از سه روز بیماری سختی که حتی یک بار تماسی گرفته نشد و حالی از شاگرد مدرسه شان پرسیده نشد با دلی پر از غم و چند برگه پر از مشق برگشته مثل سماور جوش آوردم. وقتی گفت معلم در حضور بقیه نکوهشش کرده که چرا کیف نبرده وقتی با صدای لطیفش گفت " مادر وقتی سرم را بالا آوردم دیدم همه ساکت هستند و به من نگاه می کنند " . گفتم چرا مادر چه احساسی داشتی عزیز دلم ؟ و گفت " خجالت کشیدم چون همه نگاهم می کردند " . اشک ریختم و توانم تمام شد. بلی من توانم تمام شده بود . چطور بعد از سه روز اینهمه درس و مشق را روی کاغذ میتوان نوشت؟ آیا مدیر مدرسه توان تماس یک تماس ساده با والدین را نداشت تا اعلام کند کیف را باید به مدرسه می بردند؟ تا این بچه از صبح تا ساعت چهار از درس و زندگی باز نماند؟؟؟ آیا معلم  نمی توانست بعد از بارها و بارها صحبت کردن من با ایشان نه در حضور دیگران بلکه در گوشه ای این مساله را که مقصر هم نبودیم ما در آن به هیوا اعلام کند؟ تا لااقل دخترک من جرات کند کلام باز کند و بگوید خودتان در سایت نوشته بودید کیف آورده نشود؟ نامه ای بلند بالا نوشتم برای معلم و در کیفش گذاشتم. و شروع کردم به ادامه تحقیقاتم. سایت آموزش پرورش را دنبال نزدیکترین و معمولی ترین مدرسه گشتم و جالب بود اسم مدرسه هیوا کلا در فهرست مدارس هوشمند نبود!!!!! می خواستم هیوا جایی درس بخواند که به دیدن معلمش عشق بورزد. جایی که مانند انسان رفتار شود نه مانند بچه هایی که فقط باید بشنوند و حرف نزنند. جایی که کانکس نباشد و تعداد هر کلاس سی و پنج دانش آموز نباشد. نیمکتهایش از جنس پلاستیکی که هر روز مانتوی دانش آموزان را سوراخ میکرد و از آلودگی و کثیفی نمیشد دست رویش گذاشت نباشد. نیمکتی نباشد که سه نفر سه دانش آموز پشت آن بنشینند و دستهایشان جای تکان خوردن نداشته باشد و معلم مدام با این حال زیر مشقش بنویسد زیبا بنویس. درست بنویس خوب بنویس. خوب چطور؟؟؟چطور می شود پشت این چنین میز و نیمکتی کلا نوشت؟؟؟نیمکتی که زمان رسیدن بازرس به شاگردان دستمال داده می شود تا رویش را تمیز کنند!!!!مدرسه ای که مدیرش قابلیت داشته باشد. قابلیت حرف زدن. دیده شود نه فقط پشت میز کنار بخاری لم دهد و چای بنوشد و از خود و مدرسه و دختران و نوه و فامیلش تعریف کند. معاونی داشته باشد که تجربه صحبت با بچه ها داشته باشد نه قدرت فریاد زدن. نه هر روز دختر دانشجویی جدید به نام معاون به لیست فامیل بازیهایش اضافه شود. مدرسه ای که ناهار نداشته باشد. ناهاری که روی همان میز و نیمکتهای آلوده خورده می شود. در کانکسی به نام کلاس که حتی راه نفس کشیدن ندارد. وقتی درش باز می شود از شدت بوی بد بدن و عرق و پا و غذا نمی شود در آن نفس کشید. کنار دانش آموزی که دختر مدیر مدرسه است و عزیز دردانه کل مدرسه. هر وقت به دستشویی می رود کلید مخصوص و جای مخصوص  دارد زمان ناهار خوردن کنار مادربزرگش مدیر محترم می نشیند در دفتر با اسپری خوشبو کننده و بعد به بچه های ما فخر بفرشود که شما در بوی گند غذا بخورید من در دفتر گرم و نرم. هر روز مبصر کلاس باشد و صدایش با داد و فریاد هوار بچه های ما. مورد توجه خاص باشد و والدینش حتی متوجه نباشند در محیط مدرسه در کنار دیگر دانش آموزان آنهم کلاس اول لااقل کمی مراعات کنند و در تربیت خود چیزی به نام عدالت داشته باشند . مدرسه ای که زمان تعطیل شدن حتی راه نیست کفش خودت را پیدا کنی. بچه ها زیر دست و پا می مانند اگر درست هدایت نشوند. چیزی به نام فرهنگ اینجا کلا وجود ندارد. فرهنگ یعنی پول . فرهنگ یعنی بیشتر پول دادن. فرهنگ یعنی دیدن و اعتراض نکردن. سال پیش من اعتراض کردم و نامه ثبت نام به من داده نشد به دلیل اعتراض. و من باز در این مکان ثبت نام کردم اشتباهی فاحش . فرهنگ یعنی در جلسات کلاسی روی همان میز و نیمکتهای وحشتناک مادرها را بنشانند و توضیح واضحات بدهند و مادران حتی توان ترجمه یک جمله انگلیسی ساده را نداشته باشند. و بقیه مادرها فقط بداند و دم نزنند. مدرسه ای مثلا دوزبانه. این مبحث را در پستی دیگر کاملا باز خواهم کرد.

فرهنگ یعنی تربیت دانش آموز. نوع نگاهش نوع کلامش. فرهنگ در اینجا یعنی خانواده هایی که جلوی کودک هر کاری می کنند. بجز درس و مشق . بازی های این بچه ها نقش سریالهای بی سر و ته و بی پایه جم تی وی و هزار کانال سطح پایین دیگر است. یعنی دیدن قرار های مادرشان با مردهای غریبه. یعنی کودکان طلاق که روانشناس مدرسه  زحمت صحبت با این ها و شنیدن دردهایشان را ندارند. یعنی هر بار می روی مدرسه یک کودک طلاق دیگر به کلاس اضافه شده. یعنی کودکانی که گریه می کنند و به اشکهایشان حتی ذره ای ترتیب اثر داده نمی شود. یعنی دخترهای هفت ساله همکلاسی هیوای من که به فکر دوست دشن با پسرهای پیش دبستانی هستند!!!! که کدام بیشتر شبیه فلان شخصیت فلان سریال است و کدام را باید انتخاب کنند برایس بوسیدن لبهایشان!!!! درباره لب بوسی حرف زدن. درباره نواحی خصوصی و حتی نشان دادن و ما اعتراض کنیم که این دانش آموز مشکل دارد و هیچ ترتیبی داده نشود. چون پدرش پولدار است و کمک مالی می کند. یعنی شش سال زحمت و مشقت من مادر برای تربیت فرزندم می شود باد هوا. 

وقتی به خانه می آید باید هزار کتاب بچینم و درباره دوست داشتن صحبت کنم. درباره حرف بد نزدن. درباره نواحی خصوصی. درباره روابط مرد و زن درباره شجاعت درباره سرکوب نشدن و.....

بعد از تحقیقاتم مدرسه ای را پیدا کردم سه مدرسه را . چارتهای آموزشی را دیدم وحشتناک متفاوت بود. کامپیوتر در مردسه مهرتابان یعنی نقاشی کشیدن در برنامه paint و باز یاد نگرفتن به دلیل تعدد دانش آموزان. خلاقیت و نقاشی یعنی معلمی که حتی درس نقاشی نخوانده بیاید روی تابلو فیل بکشد و بگوید همه از روی فیل بکشید و رنگ کنید. 

آدینه یعنی هر هفته اخر هفته بنشینی پای نت و خودت با کاغذ خودت پرینت بگیری و کار کنی. یعنی شش میلیون بدهی بعد مبلغ بیمه و اردو و جشن و عکس و هزار مورد دیگر را مجددا هر بار در کیف بگذاری  و پرداخت کنی. یعنی غذایی داشته باشی که هر هفته دانش آموزان از بد بودنش استفراغ کنند و تو شاهدش باشی. یعنی دستشویی هایی که حتی پشه و مگس هم جرات وارد شدن به آن را ندارند. چنان بوی بدی می دهد که مربی بهداشت بار اول از مادران درخواست کرد اعتراض کنند. درهایی که قفل ندارد و ممکن است باز شوند و یکدیگر را ببینند.

کتاب های مدرسه شما شش میلیون شهریه بدهی و چهارصد هزار تومان بدهی برای هزینه کتاب بخش زبان ( بعد صحبت میکنیم ) .

تمام دروس مدارس دیگر حدود چهار کلمه در فارسی و تعداد  یک فصل از علوم و ریاضی جلوتر بودند. روش کارها کاملا فرق میکرد. در مدرسه مهر تابان آزمایشگاه علوم در حد فانتزی بود البته آزمایشگاهی کوچک که بچه ها حرکت هم بزور می کردند و برای هر درس فقط بصورت تئوری گفته شده و از آزمایش استفاده نمی شد حتی از روشهای خلاقانه درون منزل مثلا جمع آوری برگ و کاشت لوبیا و دیدن خاک و ساختن باران و ... .

در ریاضی فقط بصورت تئوری آموزش داده می شد و بدون استفاده از چینه و چوب خط که امروزه یکی از بهترین ابزار عملی اموزش ریاضی است و فقط روش قدیمی usimas بکار گرفته شده و بچه ها را روز های یکشنبه وقت ناهار با کوهی از تکلیف مجبور می کردند پای این کتابها با یک معلم بسیار بداخلاق بنمشینند و شهریه ای مضاعف هم بدهند .

مدارس را انتخاب کرده و سر زدم و مدرسه ای عالی را پیدا کردم که در پست بعد خصوصیات جدید را با تصاویر می گذارم .

هیوا با اینکه بیمار بود به مدرسه جدید آمد تا آشنا شود مدیر و معاون بسیار خوب و همراه من را واقعا یاری کردند تمام کلاسها را نشان دادند حتی دستشویی ها را. سیستم را توضیح دادند. مدرسه جدید چهار درس جلوتر بود این یعنی تلاش بسیار مضاعف. سازگاری با محیط دور شدن از دوستان معلم جدید کامپیوتر همه چیز متفاوت. که توضیح خواهم داد. هیوا به کلاس رفت نشست درسهای جدید را بخاطر آموزشهای قبلی من می دانست در سن پایین تر البته. نوشت بیرون آمد دوست پیدا کرده بود مدرسه را همراه با معاون گشت تست کامپیوتر داد معلم زبان آمد و هیوا حرف زد و ایشان تعجب کرده بودند از تسلط دخترک من به زبان دوم. و در بهت و ناباوری من گفت که هرگز به مدرسه قبلی بر نمیگردد. :)))

از روز بعد به مدرسه جدید رفت با خوشحالی نشست ظهرها زود به خانه می آید. شاد است. خوشحال است. هیوای من بزرگترین تصمیم زندگیش را گرفت. و کاری کرد که شاید کمتر کسی بتواند انجام دهد. نیمه سال از مدرسه قبلی رفت و با تمام شرایط وفق داد خودش را. درسهای جدید را یاد گرفت. و من هنوز باور نمیکردم این چنین قدرت و اعتماد به نفس را در وجود دردانه ام. 

خوشحالم وقتی ظهر به دنبالش می روم صورتش شاد است نه خسته. زیر چشمهایش کبود نیست گونه هایش سرخ است. می خندد حرف می زند عاشق رنگ لباسش است. عاشق معلمش است. با اینکه فقط یک هفته او را دیده. خوشحالم در همه حال به او رسیدگی می شود. مربی بهداشتی بسیار فعال دارد . کادری بسیار مجرب. پرونده دخترم را گرفتم. نامه شکایت نوشتم و به اداره آموزش و پرورش فرستادم. و بیشتر ادامه می دهم. متوجه شدم تعداد بسیاری در ابتدای امسال مهرتابان را به دلایل مشابه ترک کرده اند . ریزش بسیار زیادی داشته و حتی شهرداری و اداره آموزش و پرورش هم مغایرت بسیاری با مدیریت این مدرسه نامدار بدون محتوا دارد.

این تغییر برای من کمی سخت بود زمان کارهایم. زمان دفتر رفتن و ناهار درست کردنم. اما اینقدر از آرامش دخترم خوشحالم که منهم بعد از یک هفته عادت کردم. شبها عذا درست می کنم برای ناهار. بیشتر خانه می مانم. و بقیه کارهایم را انجام میدهم. 

به جرات می گویم اشتباه بزرگی کرده بودم و به وجود هیوا افتخار میکنم که مادرش را کمک کرد برای جبران اشتباهش. گول اسم مدرسه را نخورید دوستان گول آموزش و فضایش را. گول اسم یدک کشیده دوزبانه بودن را. بدانید در هر شهرتی رازی نهفته است. به دنبال این راز باشید. همیشه همیشه فقط مراقب تربیت کودکتان باشید و مدرسه را با دقت انتخاب کنید.

ادامه در پست بعدی :)

 

هیوای مادر.....

می دانستی دیگر می توانی بخوانی؟؟؟ می توانی بنویسی ؟؟؟ پس این نوشته را بخوان دخترم باید شروع کنی به خواندن وبلاگت :))

هیوا ، دختر عزیزم ، دریای آبی مادر ، تمام زندگی مادر ، نهال سرسبز مادر تو شکوفه من هستی و بسیار زیاد دوستت دارم. عشق ابدی من.

[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 12:15 ] [ ساحل ]
[ موضوع : مدرسه هیوا... ]

[ ]

نقاشی با موسیقی خلاق .

سلام.

این یک اتاق است و یک کاغذ بسیار بزرگ. موسیقی ما " شیرین " کار جدید آقای ناصر نظر از گلهای موسیقی کودکان است .

و "پرواز خیال " با دکلمه صدای زیبای خانم معتمد آریا . که اگر میخواهید موسیقی گوش کنید بجای موسیقی های سوپر مارکت و نی نی و خلاصه چیزهای دیگر که اسم نمی بریم ، موسیقی خوب گوش کنید خوب و دلنشین. 

می خواهیم دخترمان احساسش را از اشعار بکشد و ماهم :)

هیوا خانه کشید گل نیلوفر خورشید و خواست به زبان دوم حرف بزند و زد. و دیکشنری آورد و درباره ابزار مورد استفاده مان به انگلیسی صحبت کردیم :)

نقاشی احساسی

و باز این تصویر تکراری دریا است . احساس ما درباره موسیقی مان. با ابرنگ و تکنینک مداد شمعی روی آن .

نکته : از هر لحظه ای می شود برای هر آموزشی استفاده کرد. فقط باید کودک را آزاد گذاشت و از روشهای خلاقانه استفاده کرد تا متوجه آموختن نشود. بخصوص برای کودکان زیر 6 سال :)

شاد باشید.

[ سه شنبه 11 آذر 1393 ] [ 14:02 ] [ ساحل ]
[ موضوع : چاپ و نقاشیهای هنری ]

[ ]

گرامر و آموزش زبان و برنامه های جدید ما

 

آموزش زبان ما :

روزهای زیادی است به دلیل پاره ای مشکلات و تصورات و توهمات یک عالم آدم که فکر میکردند همه چیز را می دانند و نمی دانستند از واتس اپ و گروه های مجازی بیرون آمدیم :)

از این مردم بی دانش آنچه به ما رسید ناآرامی و هدر کردن وقت بود و همین . از آن روز تا حالا بقدری در کارهای جدیدم موفق شده و جلو رفته ام که قابل گفتن نیست. 

البته هم اکنون در برنامه لاین و kik مشاوره انجام میدهم و به دوستان کمک میکنم و البته کارهای خوبی دیگری که بزودی درباره اش خواهید شنید. :)

اگر روزهایی تعطیل باشد و حجم کارهای هیوا جانم اجازه دهد همچنان نقاشی می کشیم و کلاژ کار میکنیم. کتابهای جدید می خوانیم. درباره بدن انسان ازمایش می کنیم و نجوم می خوانیم و میبینیم. ریاضی کار می کنیم و دختر ما عاشق " علم شمارش اعداد " است بقول جناب محمدی نویسنده مجموعه زیبای " لولوپی + 1 " که نام ریاضی را ترسناک می داند و چقدر متین هم می گوید. :)

موسیقی گوش می کنیم و احساسمان را می کشیم. آشپزی می کنیم و فیلم می گیریم و برای دوستان می گذاریم. دخترمان کنارمان می نشیند یک عصر ساکت پاییزی و فرهاد گوش می دهیم و وقتی مادر فروغ می خواند کتاب را می گیرد و میگوید من هم بخوانم و با ان چشمهای زیبا و صدای هجی کردن زیبایش کلمات را زا دیوان فروغ می خواند و ما بر فراز اسمان پرواز می کنیم و همچنان باور نمیکنیم دردانه ما کتابی را که از بارداری هر روز با شعرهایش برایش لالایی خواندیم برایمان می خواند. بعد می گوید برایم شعر بخوان و من شعر" آن روزها " را برایش می خوانم و نگاه دخترم روی هر کلمه دقیق می شود با لبخند. :)

شاملو گوش می کنیم و دخترمان همراهش دکلمه می کند. یا دراز می کشیم و برایش داستان سرایی می کنیم و موهایش را نوازش میکنیم و میبینیم عزیزم به خواب رفته :)

تصویر زیر یکی از برگه هایی است که به تازگی برای کودکان گروهمان گرفته ایم و دوست خوب و عزیزم " زهرا محمدی " خوب که واقعا نازنین همراهی است بی مثال در میان این تاریکی دوستی و رفاقت گروه های ما را اداره میکند ما را همراهی و برایمان برنامه می ریزد . ممنونم زهرا جانم :)

او برگه ها و کارها را در گروه می گذارد :)

زبان با روش غیر مستقیم

کلمات را می خوانیم و از هیوا می خواهم برای هر جمله یک داستان برایم بگوید .

روزهایی است که بیشتر و بیشتر شگفت زده می شوم وقتی هیوا به زیبایی زمانها و افعال و صفات را کنار هم می گذارد و بی غلط صحبت میکند. ضمایر ملکی و صفات و ...

از بسته زیر برای آموزش گرامر استفاده می کنیم. چون آموزش گرامر بطور مستقیم انجام میشود و سن آن بالای 6 سال است. کاری بسیار عالی است با مجموعه کارتهایی که در زیر تصویر می گذارم.

گرامر در زبان

جملاتی را با توجه به کتاب یا از ذهن خود می سازم و کارتها را گذاشته جای دو کلمه را خالی می گذاریم و دو کارت را برای هر جای خالی در دست می گیریم مثلا Ball / yellow .بعد از هیوا می خواهم جای خالی را پر کند. با توجه به ساختار جملاتی که شنیده و استفاده کرده بخوبی از توپ استفاده کرد و حتی دلیل را نیز پرسیدیم و با همان لحن کودکانه گفت بعد از yellow باید یک کلمه بیاید . بعد گفتیم حالا زرد را هم در جمله بگذار اگر می شود و دخترم گذاشت و از روی تمام جمله خواند. :) ( مکالمه ما کلا به زبان انگلیسی است زمان کار ) .

و اینگونه است که کودک در این سن نیازی به آموزش ندارد فقط مرور می کند و شما را با پاسخ ها و انتخاب هایش واقعا شگفت زده می نماید . این بسته را هر شب با علاقه می آورد و کار می کنیم. برای هر جمله یک استیکر و یک تکه پازل در دفتر مخصوص همین بسته می چسباند ؟:)

( نگران نباشید تمام این کارها بزودی برای تمام والدین در دسترس خواهد بود ) .

گرامر در زبان کودکان

و اینگونه آدم رها می شود و آزاد :)

موفق باشید.

[ سه شنبه 11 آذر 1393 ] [ 13:55 ] [ ساحل ]
[ موضوع : پرورش کودک دوزبانه ]

[ ]

مدرسه چگونه جایی است ؟

خط هیوا

درباره این پرسش روزها فکر کردم. که چه بنویسم و چه باید بنویسم. میدانید که من همیشه حقیقت را می نویسم خوب یا بد و احساسم را.

مدرسه هیوا آن چیزی نیست که خیال می کردم. در واقع یک چهارم آن هم نیست . دیدن دخترم در حال نوشتن برایم لذت بخش و هیجان آور است و معلم خوبی دارد و از او ممنونم اما محیط مدرسه بسیار بی کیفیت و آلوده است. چیزی به نام تمیزی وجود ندارد. روشهای تربیتی و آموزشی من همه به یک سو رفته اند و هیج ارتباطی به نوع نگاه و نگرش مدرسه ندارد .کلاس هیوا برخی روزها بقدری بدبو و هوایش بقدری گرفته است که من یک لحظه هم نمی توانم نفس بکشم.....غذا هم در همین کلاس آلوده با همین هوا و پشت همین میز و نیمکتهای قدیمی و آلوده خورده می شود.

باید کنار معلم و پا به پای او و حتی بیشتر کار کنی و کار کنی. نمی شود از معلم انتظار داشت یک کلاس سی و چند نفره را بخوبی اداره کند. کتابها و کارها و سایتهای زیادی را زیر پا گذاشته ام و انواع برگه ها و کارها را گرفته و با هیوا کار میکنم. متاسفانه زمان مردسه بسیار طولانی است و آنچنان که تصور میکردم هیوا شادابی سال قبل را ندارد. وقتی به خانه می آید خسته است و باز متاسفانه تکالیف نه به اندازه مدارس دیگر اما زیاد است. یک صفحه مشق و یک دیکته و دیکته انگلیسی و گاهی روخوانی و چیزهای دیگر. و در کنار اینها تمرینهای موسیقی و شطرنج خود هیوا هم هست. من مجبورم کنارش بنشینم دیکته بگویم چند بار از روی کتابهای مختلف با روشهای بازی و فعالیت بخواند تا بخوبی کلمات را یاد بگیرد. و خوشبختانه هیوا در نوشتن و خواندن بسیار خوب و عالی است. شاید این بخاطر ذره کارهایی است که قبلا انجام دادم با روش " تراشه های الماس " که البته این روش هیچ ارتباطی به سبک تدریس مدرسه ندارد . در واقع سبک تدریس آموزش و پرورش بسیار تخصصی تر است و کودک روبروی روشی بسیار متفاوت از تراشه ها قرار می گیرد و باید تمام آنچه را یاد گرفته به سویی بگذارد و از نو شروع کند. برای همین من میتوانم بجای تراشه ها و با احترام بسیار به آقای زمانی عزیز بسته " آواورزی با سبیلک " و " الفباورزی با اقا کلاغه " رو معرفی کنم که هر دو بسیار عالی ، مدون ، بر طبق روشهای بروز خلاق محور و همسو با جریانات عمومی مدارس هستند .

اینهم خط دخترک ما. به خط و نوع نوشتن اهمیت میدهند و کلا نوع نگارش با زمان ما بسیار متفاوت است و حتی نوع تلفظ حروف هم تغییر کرده است. بهرحال گذر سن برای رشد ذهنی کودک بسیار لازم است و باز توصیه میکنم هیچ کاری را بر فرض با استعداد بودن و توانایی های ذاتی کودک خود زودتر از سنش شروع نکنید. می شود این کار با روشهای مختلف و تلفیقی انجام داد اما آموزش صرف بی فایده خواهد بود. مثلا آموزش ریاضی و علوم و فارسی بسیار خوب است اما در حد سن کودک و با ابزارهای متفاوت. و فکر نکنید در مدرسه کودک شما با دیگران تفاوتی خواهد داشت. خیر این تفاوت زیاد در حضور دیگران متذکر نمی شود و این موضوع کودکی را که قبلا بسیار مورد توجه والدین بوده افسرده و خمود می کند. بعضی روزها هیوا کتاب به مدرسه میبرد و میخواند یا کارتهای تراشه ها و آواورزی را . اما روزهایی با ناراحتی برمیگردد و می گوید فرصت نشد یا به من اهمیت ندادند یا خواندم اما کم تشویق شدم. و آنوقت من چند کتاب داستان سفید و سبز و Pearlرا باید پشت هم ردیف کنم و برایش توضیح بدهم که شما در خانه اینطور و در مردسه فلان و بهمان تا بخوبی متوجه شود و احاساستش خدشه دار نگردد.

در کنار همه اینها مدرسه هیوا " دوزبانه " استhttp://www.mehrschool.com 

و این باعث فشار بیشتر درسی و همچنین انتظار من برای چیزی بیشتر برای هیوا داشتن می گردد. راستش معلم زبان هم بسیار خوب است کتابها هم در حد خود خوب. اما تمرکز کلا بر روی نوشتن و خواندن است . ( روش فونیکس ) و من بسیار خوشحالم قبلا با هیوا آنچنان کار کردم که مسلط به صحبت کردن است و زمانی که به جلسات می رویم و میبینم معلم می گوید کتاب " علوم " جملات سختی دارد و بچه ها ممکن است متوجه نشوند و ما هم اصلا انتظاری نداریم من تعجب میکنم. جملاتی چون :

Sensation 

hearing

seeing

tasting

touching

یا opposites

what , which , diffrence ,....

علاوه بر اینکه هیوا در سه سالگی تمام این جملات و کلمات را با جوابهای کامل می دانست بلکه تمام شاگردان کوچک من مسلط به این جملات هستند و اینگونه است که روش این مدرسه هم حتی بر روی فونیکس متمرکز است و بچه ها حتی تا سه سالگی قادر به پاسخگویی جملات سنگینی چون : فرق این و آن چیست ؟

توضیح یک کلمه .

تعریف کردن یک خاطره

یا داستان گویی...

نیستند و واقعا نیستند. در این سن لهجه بسیار موثر است و بچه ها باید بر روی لهجه نیزمتمرکز شوند بخصوص این بچه ها که مدارس دوزبانه را انتخاب کرده اند. اما من حتی در این مورد نه تنها چیزی ندیدم بلکه مرتب در حال اصلاح مشکلاتی هستم که از سوی مدرسه و بچه ها و گاها معلم روی هیوا تاثیر گذاشته و به جد میگویم روزهایی که هیوا منزل است و باهم حرف میزنیم و کار میکنیم بقدری متفاوت و زیبا حرف میزند که دلم نمیخواهد دیگر تایم زبان در مدرسه بماند.

با تمام این حرفها من محیط دوزبانه را برای مرور انتخاب کردم وا گر چنین نتیجه ای نگیرم مطمینا سال آینده مدرسه ای عادی برای هیوا انتخاب خواهم کرد با سه روز در هفته معلم نیتیو خودش. البته اگر تصمیم بگیرم در این کشور با اینهمه مشکلات رفتاری و الگوهای وحشتناک گفتار و کردارش بمانم. روز  به روز با دیدن نسل جدید بیشتر نگران آینده دخترم می شوم و گرچه هرچه بکاری درو خواهی کرد اما نمی توان از تاثیر جامعه پر مشکل ما بر روی ذهن نوگلهایمان گذشت. 

دختران کوچکی که بازی روزهایشان حریم سلطان و رفتن سر قرار و داد زدن و سفارش غذا از فست فود و بیرون بر و جدایی از همسر خیالی و هزار مسایل دیگر است که وقتی میبینم یا از هیوا می شنوم واقعا شاخ در می آورم.....

شاید بهتر باشد رفت و نماند چون نتیجه گرفته ام این کشور با تمام زیباییش را نمی شود تغییر داد . ایران مردمی تغییر ناپذیر دارد با الگوهایی نادرست ذهنهایی که فکر میکنند جدید است اما نیست و اندیشه هایی که از هیچ گاها پر شده است. 

این بود پست هزار رنگ ما :)

خوب باشید و شاد .

[ سه شنبه 11 آذر 1393 ] [ 13:30 ] [ ساحل ]
[ موضوع : مدرسه هیوا... ]

[ ]

کارت تولد مادر

 

دخترم

دخترم......

تنها بهانه زندگیم....

روزها می گذرند و روزهایی شیرین تر خواهند آمد. در کنار قامت تو که به پهنای دریا بزرگ است. 

دلم تنگ شده..

دلم برای شیر خوردنت ، برای نق زدنت ، برای بهانه های کوچکت ، برای حرف زدنهای با مزه ات .

وقتی مدرسه هستی وقتی نیستی دلم بدجور می گیرد.

یک وقتهایی دلم پر میکشد مثل تشنه ای در آرزوی چشمه بسویت بیایم...

تو را در آغوش بگیرم. 

این تصویر کارت زیبای تولدم است با دستهای کوچک تو :

نمیدانی چه احساسی داشتم از نخستین خطهای زیبایت وقتی نامم را نوشتی.

نمیدانی دیدن نامم با خط تو اشکهای مرا چگونه روان ساخت. و باور کوچک من تحمل بزرگی تو را ندارد هنوز هم ندارد و هنوز هم باور نمی کنم دخترک موطلایی من می تواند بخواند و بنویسد.

لحظه هایی که مادران آن را هرگز فراموش نخواهند کرد.

و نامم را با این بته جقه های زیبا که در زیبایی اندیشه ات گویی چون پیچکی پهلو گرفته .

در خانه ای که پاییزش مرا روز بروز عاشقتر می کند و کوچه هایی که با صدای پوتینهای کوچک تو و حس گرمای دستهای کوچکت در دستهایم ، در آسمان خاکستری شناورم می کند .

از من می پرسی عشق چیست ؟ بارها پرسیده ای . برایت داستانها گفته ام و همه را از حفظ میدانی.

عشق عزیزم نگاه توست وقتی به چشمهایم می نگری.

عشق جگر گوشه ام ، نفسهای توست وقتی در سیاهی شب روی موج خوابهایم بالا وپایین می رود همچون ماهی نرم و تازه ای .

عشق دخترم ، آن لحظه ایست که مادر دستش به جایی می خورد و تو با نگرانی به سویش می دوی و با نگاهی لرزان می پرسی خوبی مادر ؟ دردت آمد ؟

عشق هستی مادر ، نوازش پاها و دستهای توست ، شستن موهایت ، شانه کردن گندمزار گیسوانت ، بستن و بافتن سپیدار ابریشمهایت ، پوشاندن لباس به قامت رعنایت .

عشق تویی تو با تمام وجود بزرگت .

و جهنم من دیدن اشکهایت ....نگرانیهایت....دردهایت.....کابوسهایت ...بیماری و خواب آلودگی و خستگی هایت... جهنم من لحظه هایی است که نیستی و نمی دانم بدون من کسی تو را می آزارد؟ کسی روح لطیفت را خدشه دار نکند...کسی دردانه قلبت را به درد نیاورد...

دخترم کهکشان بزرگ من....از کارت زیبایت ممنون. میدانی میدانی مادر برایت جان میدهد هر لحظه...هر لحظه.

دوستت دارم.

مادر .

 

[ سه شنبه 11 آذر 1393 ] [ 12:59 ] [ ساحل ]
[ موضوع : تولد امسال من. ]

[ ]

متولد چهار آذر

روزهای زیبای پاییزی با رنگهای افسونگر و وزش باد سرد و بارش باران های زیبایش رسید آنهم در ماه پایانی آن آذر زیبا.

وقتی به این ماه میرسیم احساس عاشقی را دارم که در هراس فرارسیدن صبح و برخاستن خورشید و ترک معشوق خویش است. گویی پاییز زیبا روزهایش هم مانند خودش کم تحمل و کوتاه است. دلم میخواهد حتی شبها بیدار باشم و به صدای تاریک شب در قعر سکوت برگها گوش کنم. 

دو روز دیگر در میان این همهمه رویایی چنار و آیینه خاکستری آسمان پر ابر تولد من فرا می رسد. تولدی که جدای چهارمین روز زیباترین ماه پاییز بودنش یکی از خاطره انگیزترین فصول را درون خود دارد. 

بودن در تمام این سالها و دیدن تولدهای بیشمار هرگز برایم تکراری نبوده. هیچ پاییزی مانند پاییز قبلی نبوده و هیچ سالی مانند سال قبل. از گذشتن روزهای عمرم نمیترسم و از پیر شدن روزی. از مرگ و نبودن هم نمی ترسم. مگر می شود متولد آذر بود و از غروب ترسید. مگر تمام زیبایی و شکوه یک تولد در غروب زیبای خورشید نهفته نیست. مگر در پس غروب قرمز آفتاب ، طلوع شکوهمند شبی ساکت جای نگرفته ...

از متولد شدن در این روز خوشحالم از تمام سالهایی که زندگی کردم...کودکیم جوانیم...نوجوانیم...دوران دانشگاه..دوران زیبای عاشقی....ازدواج....غمها...دردها...دوریها...شادیها...مرگها....تولدها.....و    .........

از نامی که متول کردن جادوی سپید رویم به من هدیه داد.  م ا د ر ...

تا در این شش سال هر بار هر سال هر چهارم آذر وقتی با چشمانش با شوقی بیدار می شود و میخواهد نخستین نفر باشد که در آغوشم می گیرد وقتی می گوید : مامان تولدت مبارک من را بیشتر و بیشتر عاشق زندگی کند.

و بگوید برایت هدیه نخریدم چون نمیتوانم بیرون بروم. 

بگویم مادر تو زیباترین هدیه ای.

بگوید لطفا سایت را لود کن برایت اینترنتی خرید کنم با کارت خودم.

بگویم عزیزکم لازم نیست 

بگوید چرا برایت نقاشی هم کشیدم.

و من بگویم می شود بغلت کنم و فقط نفس بکشی و من به نفست گوش کنم .

بلی مامان

و .....................

چطور می شود در چنین لحظه ای اشک نریخت....چطور می توانم عاشق لحظه های زندگی که تو به من دادی نباشم. چطور می شود در بهشت بود و از غم گله کرد ..

بگویم....ببخش مادر خیلی دوستت دارم برای همین گریه می کنم.

بگویی میدانم مامان اشکالی ندارد .

این مکالمه هر سال من است با دختری که روز بروز بیشتر عاشق گامهایش می شوم.

عزیزم....از بودن کنار مردی که عشق را به من ارزانی داد و آرامش را و شاید کمتر در وبلاگت از او نامی است به دلایلی...خوشحالم. از اینکه پدری چون او داری از اینکه مهربانی را با ذرات وجودت حس کردی از اینکه کنار تو و او هستم راضیم و خشنود. 

هر روز هر روز چه چهارم آذر باشد یا نباشد دیدن صورت معصوم تو تولد دوباره من است.

عزیزم پاینده باشی همچون قامت بلند سپیدارها .

[ يکشنبه 2 آذر 1393 ] [ 13:55 ] [ ساحل ]
[ موضوع : تولد امسال من. ]

[ ]

پرورش کودک دوزبانه به چه قیمتی؟؟؟؟

در نمایشگاهی که گذشت با نام بازی و اسباب بازی من در غرفه ای حضور داشتم برای کمک و مشاوره با نام  " پرورش کودک دوزبانه " . که در این خصوص بهتر دیدم تجارب خود را در وبلاگ برای استفاده دیگر دوستان بنویسم. دوستان و والدین عزیز بسیاری بنا بر نام این غرفه مراجعه می نمودند با هدف دوزبانه کردن کودکان خود. بسیاری با من آشنا بودند و بنده آنچه باید بعنوان مشاوره در خدمتشان می گذاشتمم و عده ای دیگر با همکاران من صحبت می کردند در خصوص این مطالب. 

چیزی که باعث شد به فکر نگارش این مقاله بیفتم این بود که بیشتر والدین نوزادانی چند ماهه داشتند و غالبا به آنان توصیه می شد از ابزار دیداری همچون بیبی انیشتین یا سی دی های اهنگ تصویری و کارتن استفاده کنند و از کودکان خود بعنوان الگویی مبنی بر صحت روش خود نام برده می شد که از ابتدا به سه زبان کار کرده و کلمات اولیه اش به زبان انگلیسی بوده و الان هم هنوز گاهی اسامی فارسی را فراموش می کند و یکی در میان صحبت می کند و این خصوصیت بعنوان یک مشخصه مهم و آموزشی در راه پرورش دوزبانگی مورد تایید آنها بود در حالیکه بنده بعناوان کارشناس کلا با آن مخالفم.

اینکه چرا لب به سخن نگشوده و حرفی نزدم چون غرفه به نام من نبود و دخالت من در این زمینه باعث فروش کم محصولات می گشت و ترجیح دادم تنها در مواردی دخالت کنم. زمانی که عنوان کردم دیدن تی وی برای کودکان زیر دو سال مناسب نیست و نباید اینگونه به این والدین مشاوره داد پاسخ داده شد که لامپهای تی وی دیگر شبیه به لامپ تصویرهای قدیمی نیست!!!! در حالیکه این دلیل به هیچ عنوان در لیست صدمات وارده به چشم و ذهن کودک در تمامی مقالات و سایتهای روانشناسی کودک ابدا موجود نمی باشد و اصلا ما به این دلیل نیست که دیدن تصویر را در زیر دو سال محدود می کنیم. 

اینکه کودکی با دانش زبان مادری کم به زبان دوم اغاز به صحبت کند به نظر من اصلا پسندیده نیست و نمی توان ان را نسخه ای جایز دانسب که با دلایل علمی مطابقت کند . کودک باید با دانش کامل زبان مادری و ذهنی پربار از زبان دوم با روشی مناسب و علمی دوزبانگی را آغاز کند و صحبت به هر دو زبان در یک جمله نشانه ضعف کودک در هر دو زبان است نه تسلط به زبان دوم.

متاسفانه چیزی که واضح است این است که بازار و تجارت و سود آفرینی با آموزش در هم آمیخته و دست از سر کودکان هم بر نمیدارد و متاسفانه والدین بدون اطلاعات قوی و آگاهی محصولات را تهیه کرده و حتی من شاهد بودم روز بعد مراجعه نموده اذعان می داشتند کارتونی که تهیه کرده اند اصلا آموزش زبان انگلیسی نیست!!!

خوب مشخص است که با دیدن کارتون نمی توان زبان انگلیسی به کودک آموخت. کارتون یک مکمل و ادامه دهنده راهی است که کودک آغاز کرده و به او در استفاده زا آنچه آموخته و کلمات و جملات و اصطلاحات کمک می کند و هیچ کودکی با دیدن قسمتهی مختلف یک کارتون مسلط به زبان نمی شود مگر آنکه آموزشی تفریحی بادش و آنهم با شرایط خاص.

از والدین می خواهم همواره بروز باشند و اطلاعات قوی در تمام موارد بخصوص تربیت و آموزش کودکان خود داشته باشند و با هر مثال و دیلیل سریع اقدام به خرید هر چیزی ننمایند. کما اینکه من با اصرار به والدین می گفتم ابتدا سایت من و نوشته های من را مطالعه کنند سپس اقدام به گرفتن حتی مشاوره از من نمایند.

امیدوارم بعنوان عضو کوچکی در پرورش کودکان دوزبانه بتوانم آموزش صحیح را جایگزین سود آفرینی نمایم و ایرانی آباد و کودکانی ایرانی و دانا داشته باشیم.

[ يکشنبه 4 آبان 1393 ] [ 14:08 ] [ ساحل ]
[ موضوع : پرورش کودک دوزبانه ]

[ ]

در آستانه هفت سالگی

سکوتی در خانه پیچیده و پاییز با ناز سرخی برگهایش فرا رسیده است . روزهایی است که سالها آرزویش را داشتم که من باشم و دختری که گونه هایش به سرخی شعله های آتش و دستهایش به بزرگی تمامی فضای آسمان هاست. روزهایی که با تمام زیبایش تند می گذرند و دخترکم بزرگ و بزرگتر می شود. شش سال اول کودکی به همین سرعت گذشت...دیروز زمزمه می کردم : 

یادم آمد شوق روزگار کودکی

مستی بهار کودکی

یادم آمد آنهمه صفای دل که بود

خفته در کنار کودکی

رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت

آسمان جلال دیگر پیش من داشت

شور و حال کودکی برنگردد دریغا

قیل و قال کودکی برنگردد دریغا

هیوا پرسید مادر چه می خوانی ؟ گفتم شعری برای کودکی و برایش گفتم هیوایم دوست داشتم همیشه بهترین روزهای کودکی را داشته باشی . گفت داشتم و خیلی دوستت دارم. 

روزگار من چنین بهاری می شود. با این حرفها و محبتهای دانه زیبای زندگیم. و میدانم شاید از نظر و چشمان و نگاه برخی غیر عادی به نظر برسد چنین رفتاری اما من دیوانه وار عاشق دخترم هستم آنقدر که دلم نمی خواهد بجز او دل مادرش برای بچه دیگری بطپد و کسی بجزاو مرا مادر صدا کند این تها خودخواهی من است که شاید بزرگ اما به احساسش افتخار میکنم با تمام ظاهری که شاید ناخوشایند باشد .

روزهای مدرسه می گذرد و هیوا بیشتر و بیشتر منظم و دقیق می شود. چیزهایی را که می دانست با دقت بیشتری دنبال می کند و وقت من برای انجام کارهای متفرقه بسیار کمتر می شود. گاهی بخودم می آیم و میبینم ساعتها فقط به نظافت و عوض کردن ملحفه ها و چیدن کتابهایش و درست کردن چند مدل غذا برای وقتی برمیگردد گذشته است. شبها غالبا آنقدر خسته هستم که در حد چند کلمه می توانم با همسرم صحبت کنم و از امشبی که به خواب می روم تا فردایی که بیدار می شوم به برنامه هایم فکر میکنم. خیلی از کارهایم را کم کرده ام چون درون من انسانی است که باید چهار قسمت از پنج قسمت وقتش مال دخترش باشد . حتی زمان نوشتن تکالیف کنارش می نشینم و به دستهای کوچکش نگاه میکنم . دیشب اولین دیکته زندگی هیوا را به او گفتم و با صدای لطیفش برایم کلمات بابا و آب را نوشت و خواند . باز خوشحالم بیشتر و بیشتر که خواندن و نوشتن را بطور کامل به او یاد ندادم چون روش آموزشی مدارس خیلی زیاد با آنچه در بسته های موجود در بازار است فرق دارد .

روزهای شش تا هفت سالگی روزهای ترسهای درونی کودک است و برای من اوایل عجیب بود چنین صحبتهایی از زبان هیوا که می ترسم یا نمی توانم بخوابم. ترجیح می دهد بیشتر خاله بازی کند تا دوچرخه سواری . بدود تا راه برود بخواند و آواز سر دهد . عصر هنگام اغلب تمام کارهایی را که در مدرسه کرده برایم تعریف می کند . بهم ریختگی روشهای اول مدرسه در کیفش کمی بهتر شده اما هنوز مقنعه را زیر کتابهایش در کیف پیدا میکنم :))) البته حق میدهم چون از ساعت هفت و نیم تا سه و نیم در مدرسه بودن کار ساده ای نیست .

آنچه بیشتر خوشحالم می کند این است که تکالیف درون خانه هیوا بسیار کم است در حد چهار خط فارسی چهار یا یک شش خط انگلیسی و یک دیکته. نه خبری از کتاب کمک درسی است نه فعلا مشقهای علوم وریاضی. آخر هفته ها آدینه نامی دارد که حدود چهار صفحه مرور تمام آموخته های هفته است . سینما و برنامه کوه نوردی دارند و خبری از صف و نظام صبحگاهی هم نیست. زمان انگلیسی بسیار دقیق و شاد هستند و کتابهای اموز انگلیسی شامل ریاضی ، علوم ، خواندن و نوشتن کتاب داستان و شعر و تمرین می شود که تماما در مدرسه است و چیزی به خانه آورده نمی شود. 

فضای مدرسه آنچنانی نیست اما شاد است و همین باعث تقویت روحیه کودکان می شود. کلاسهای کامپیوتر و نقاشی جزو برنامه های کلاسی است . هیوا همچنان به کلاس شطرنج و موسیقی و باله اش ادامه می دهد و بسیار در شطرنج و باله پیشرفت داشته است. در سن بالای شش سال ماهیچه های بدن و عضلات کودک بسیار آماده می شود بخصوص اگر مدتها ورزش کرده باشد. میزان لجبازی بسیار کم می شود و حرف شنوی بیشتری دارد. منطق و دلایل را بررسی می کند و در مقابل صحبتهای منطقی رفتاری معقول دارد . احساسات وی به شدت زیاد است و بسیار سعی میکنم با روشهای خاص ابراز احساسات را در او قوی تر کنم چون هیوا به شدت درونگراست و بسیار بهتر شده است.

علاقه و ارتباط خیلی نزدیکی با پدرش دارد و گاهی خواستار قدم زدن با او در خیابان می شود :))))

این مواردی بود که گمان کردم برای دخترکم بعدها لذت بخش خواهد بود و برای دوستانی که بزودی این سنین را رد خواهند کرد. 

شاد باشید

 

[ يکشنبه 4 آبان 1393 ] [ 13:30 ] [ ساحل ]
[ موضوع : روزشمار زندگانی هیوای دلبندم., مدرسه هیوا... ]

[ ]

کار با گل سفالگری و کاردستی کاکتوس

 

سلام دوستای خوبمون. بسیار گرفتار بودیم و هستیم. مدرسه هیوا روزهای زیادی رو در فکر و تصمیم از من گرفت. اما بالاخره بعد از صحبت با یک دوست گل و یک همکار کتابفروش بسیار خوب تونستم به تصمیم گیری قطعی برسم. 

در این باره در پست بعدی مفصل خواهم نوشت. یک کاردستی خلاق براتون گذاشتم و ببخشید اگر کم تصویر میذارم قبلا اعلام کرده بودم :)

این یک " کاکتوس " است . برای درست کردنش به یک پلاستیک حباب دار نیاز داریم. رنگ گواش ، آب ، قلمو 

کادرستی خلاق

با رنگ سبز ترجیحا سه رنگ روی پلاستیک رو رنگ میکنیم. کمی آب استفاده می کنیم تا رقیق شود .

کادرستی خلاق

بدین صورت. و میگذاریم خوب خشک شود. سپس بصورت لوله مانند پلاستیک را میپیچیم .

کادرستی خلاق

و چسب میزنیم تا بهم خوب بچسبد . یک گلدان یا لیوان کوچک را با مقواهای قهوه ای پر میکنیم ، به شکل خاک و پلاستیک های لوله شده را درون آن قرار می دهیم. دو پلاستیک را کوچکتر کرده و بصورت شاخه های کاکتوس کنار بدنه کاکتوس ها می چسبانیم. 

سپس با گواش مشکی یا ماژیک مشکی خالهای روی کاکتوس را می کشیم.

گلدان ما آماده است. بعد از انجام کار در مورد کاکتوس ، کشورهایی که در آن کاکتوس می روید و بدنه و کاربرد آن صحبت کردیم .  با استفاده از کتاب.

کادرستی خلاق

 

 

سفالگری خلاق :

کتابی که میبینید حاصل استفاده خلاقانه از سفال و گل رس است. در مورد کاربرد گل رس بسیار صحبت شده و همگی میدانیم برای تقویت ماهیچه های دست و مچ کودک و آرامش و تخلیه وی از هیجانات ، زمانی که نگران و ناآرام است استفاده از گل می تواند بسیار به او کمک کند . 

کودکان بخصوص دختران از درست کردن کیک و آشپزی بسیار لذت می برند پس چه بهتر که آن را با گل بازی همراه کنیم.

سفالگری خلاق

روی یک تخته با وردنه گل را خوب ورز دهید ، هرچقدر بیشتر ورز دهید برای تقویت دست و ماهیچه های کودک بهتر خواهد بود.

سفالگری خلاق

با رنگ گواش میتوان براحتی چیزی را که ذهن کودک آفریده رنگ کرد. لزومی ندارد کودک حتما آنچه را در کتاب است درست کند .

سفالگری خلاق

اینهم از کیک مربایی ما :))

سفالگری خلاق

 

موفق باشید.

 

[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 10:26 ] [ ساحل ]
[ موضوع : کاردستی های کودکان ]

[ ]

پاییز برای توست

پاییز نود و سه

 

روزگار غریبی است نازنین من ، غریب و غمناک .

در روزهای پاییزی قرمز از سرخی برگهای چنار گونه های تو ،

تنها شعله گرم کننده سرمای وجود مادر ،خورشید پهناور نگاه توست ،

وقتی هر روز از گوشه آسمان چشمانت طلوع میکند .

خستگی تکرر حتی آبی آسمان ، با خاکستری ابرهای نمناک بوسه های تو ،

آبستن تنوعی رنگ در رنگ می شود.

تو پیچش گلهای درهم رازقی هستی .

تو تکامل نام زنانگی منی .

نگاه تمسخر آمیز دیگران با تکانهای نازک تو درونم بی اهمیت تر از ته مانده آب راکد مرداب شد .

تفکر های آزادهنده مردمان ، با صدای طنین انداز تو ، حرکت مورچه ای شد بر سنگهای سیاه .

عشق و عشق و رنگ آبیش ، 

شد بانوی برفی سپید رنگی که در آستانه تولد زمستان

اجاق قلبم را برای همیشه سرخ کرد.

عشق سپید است سپید به رنگ زیبای صورتت .

مهربانی سرخ است سرخ به رنگ شکوفه های صورتی گونه هایت... .

محبت جاوادانی است درست مانند بلندای قامتت ،

سکوت آبی است چون صدای آرام نفست در دل سیاه شب .

تو شولای عشق و محبت و زیبایی هستی .

تو دلیل ارامش عصرهای پاییزی .

و نفسهایم کوچکترین چیزی  است که هر روز به شوق دیدن رویت به ماه چهره ات ارزانی میدارم.

عزیز دل مادر....

مادر بودن چقدر بزرگ است ، خسته شدن برای تو چقدر شیرین است ....چقدر زیباست برای اشتباهاتم ...

از تو تقاضای بخشش کنم.... .

دوستت دارم جمله ایست دچار تکرر که شایسته طپش وجود من برای تو نیست... .

نمیدانی...نمیدانی...چه دنیای شیرینی هستی....عزیز دل مادر... .

خوشحالم که مادرت هستم .

پاییزت مبارک...هفتمین پاییز که آستانه تولدی زمستانی را از هم اکنون بی تابم.

مادرت

[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 9:21 ] [ ساحل ]
[ موضوع : پاییز مبارک ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 47 صفحه بعد