هیوای آسمانی من

وبلاگ آموزشی تربیتی

پست ثابت

 
وبسایت مادران امروز به مدیریت من
www.madaranemrooz.ir 
صفحه فیس بوک مادران امروز :
www.facebook.com/www.madarenemrooz.ir

 
  شرکت در کلاسهای حضوری و خصوصی  در شیراز و مشاوره درباره روش مونستوری :
http://madaranemrooz.ir/play_learn_english/teach_your_kids_english

 
لینک خرید بسته آموزشی play & learn English :
http://madaranemrooz.ir/products/majmooe_haye_amoozesh_zaban_play_learn_english 


 
**********************************************************************************
 دستیابی به روش مونتسوری ، آموزشها و تمامی

 
صفحه فیس بوک " کودکان مونتسوری " :
 https://www.facebook.com/groups/128240577269776/

 
برای هیوای عزیزم :
عزیزم...زیباترینم...روزی که تو رو درونم احساس کردم...نه آزمایش داده بودم....نه فرشته ها برام خبر 
آوردن..فقط صبح احساس کردم..نقطه ای سپید درونم میجوشه..حس گرمی رگهامو پر کرده بود....
کسی باور نکرد حرفمو اما میدونستم دارم مادر میشم. وقتی جواب آزمایش اومد همه حیرت کردن...
میدونستم خدا بهم یک دختر میده....ازش خواستم سالم و مهربان باشی..دی ماه متولد شی چون 
متولدین این ماه بی نظیرن....تو هم بی نظیری...از اینکه کنارمی بعد از این چند سال خوشحالم... این
شعر رو روزهای اول بارداری برات نوشتم...میذارم اولین پست گرچه بارها خواستی برات بخونم اما وقتی 
بزرگ شدی خودت بخون دخترم. دوستت دارم امید دل مادر. تو جوشش امید و احساس منی. 
عاشقانه دوستت دارم.
به دخترم هیوا 
تو مثل ماه                                                       

تو مثل ماهیهای حوض عید
در سردی یک صبح پیجیدی
مهمان گرم خانه ام گشتی
در بسترم چون نور خوابیدی
مانند برف اول دی ماه
نرم و سبک در خاطرم ماندی
هر لحظه از تنهایی من را
باران شدی از پیکرم راندی
با جنبشی همچون نسیمی گرم
تو لانه کردی در زمستانم
گویی که رفت از روی آیینه
خاکستر فکر پریشانم
من با تو مثل نهری از باران
من با تو مثل قطره های آب
من از تو می گویم به هر شاخه
من با تو می رقصم درون خواب
تو با منی مانند یک سایه
من با توام مثل نگاهی گرم
جان می دهی ذرات سردم را
با خاطرت مانند آهی گرم
تو پا گرفتی در نفسهایم
در چشمهایم ، آرزوهایم
در شعر من هم جان گرفتی تو
فانوس مهتابی به شبهایم
دیگر ز تو دوری توانم نیست
پیچیده ای اکنون درون من
با هر نفس تکرار نام توست
هر لحظه در رگها و خون من
آری تو مثل برفها آرام
بر دستهایم نرم لغزیدی
مانند گلهای درخت یخ
عطری شدی در من تو پیچیدی
همچون شقایق های دشتی سبز
تو ریشه کردی در وجود من
دیگر ز تو دوری توانم نیست
نام تو ذکر هر سجود من
اینگونه نامت را صدا کردم
ای آرزوی پاک دیرینم
ای بهترین سوغاتی یلدا
برف سپیدم ، خواب شیرینم
بنگر چگونه اشک چشمانم
از دیدنت سیلی روان گشته
آغوشم از احساس تو لبریز
قلبم به گرمای تو آغشته
آرام جانم لحظه ای بنگر
کاین زندگی با حس تو زیباست
زین پس خوشم با دیدگان تو
بی تو وجودم خسته و تنهاست
بر تو مبارک ماه شبهایم
این روزهای سرد خواب انگیز
بر تو مبارک باشد این دنیا
امید من از خواب خود برخیز .

 

[ يکشنبه 22 تير 1393 ] [ 0:13 ] [ ساحل ]
[ موضوع : ]

[ ]

دفتر خاطرات

درباره دفتر خاطرات قبلا حرف زده بودم..هیوا یک دفتر داره...خاطرات روزهاشو اون تو میکشه من براش از زبون خودش مینویسم تا روز یکه خودش بتونه بنیسه...البته میتونه به انگلیسی بنویسه اما ترجیح میدم به فارسی باشه. دیشب با وجود اینکه تب داشت ازم خواست بیام و بشینم تا نقاشی کنه..کلا نقاشیهای هیوا خیلی زیاد زیباست...بزرگتر از سن خودش نقاشی میکنه..روزی 2 ساعت نقاشی میکنه....بخصوص پیش از خواب. هفته اینده تکنینک چاپ ترافارد رو کار میکنیم و براتون تصاویر و توضیحات رو میذارم. بخاطر حرفه و شغل پدرش هیوا حسابی در هنر غرقه و چه از این بهتر....این دفتر هست و من فقط یکی دو صفحه رو برای نمونه میذارم..میخاوم خصوصی باشه برای خودش. اما کار بسیار خوب و جالب و بکری هست.این جلد دفتر....

دفترچه خاطرات

این صفحه اول دفتر....نوشته من....

خاطرات...

این هیوا آماده برای نوشتن....

آماده برای کشیدن

این خاطره روزی که رفته بود خونه مامان بزرگش و کل کارهایی که کرده بود...

نقاشی...

اینهم نوشته من از زبان خودش...

نوشته مامان

دو روز پیش عمه هیوا کارگردان تاتره و اجرا داشت. تاتری که کار میکرد نوشته" محمد چرم شیر "با دوباره نویسی خودش بود..با اجرای دو بازیگر خوب و مهربونش هدی و نرگس چاروسه. هیوا سال پیش هم در اجرای دیگری از عمش شرکت کرده بود. کلا عاشق فیلم موسیقی و تاتر هست....من باورم نمیشد بتونه 45 دقیقه بشینه و بی صدا با احساس و توجه به اون تاتری که درباره یک کودک سرطانی بود و البته با آهنگهای بی نظیری که انتخاب خاله صباش بود و بازی زیبای بازیگرها نگاه کنه. اما نشست...ازش پرسیدم دخترم اون بازیگری که لباس سیاه پوشیدرو میبینی گفت آره. گفتم سه تا مفهوم میگم بگو به نظرت کدومه؟ مرگ ، سیاهی و آسمان. گفت مرگ. خب عالی بود. بعد تمام کارو دید. بعضی از قسمتهای کار بچه ها باهم با لباس سفید میدویدند و هیوا دوست داشت بره و باله کار کنه. :))) این دو تاتصویر از اون روز خوب هست. من اونجا هم فهمیدم همین وقتی که برای دیدن این تاتر با هیاو گذاشتم چقدر بهش برای شناخت بیشتر اطرافش کمک کرد. چقدر دوید و نگاه کرد  یاد گرفت....به نظرم تی وی همیشه بد نیست. نوع و انتخاب برنامه ها بسیار مهمه و بچه ها در ین سن حتما باید از محسنات تی وی بهره مند بشن. من و هیوا هفته ای دو روز فیلم میبینیم. هیاوخیلی علاقه داره. فیلم رو زبان اصلی میبنیم و هیوا معنی خیلی از جملات رو از روی کلماتش میفهمه و به من میگه. البته نوع فیلم رو طوری انتخاب میکنم که از همه نظر امن و مناسب باشه....

تاتر

" خدا به ما خیلی نزدیکه...خدا میتونه باهات حرف بزنه فقط باید به صداش گوش کنی..گوش کن...گوش کن.....

صبح بود و انگار اسمون میخواست دوباره آفتاب رو دعوت کنه...نمیدونستم باید خوشحال بودم یا ناراحت......من برای زنده شدن انتخاب شده بودم...من 10 سال در این دنیا زندگی کرده بودم...

" یروز کتاب لغات رو باز کردم و دنبال مفهموم غم گشتم...نوشته بود...درد رنج حزن اندوه...کلی دیگه گشتم ببینم اینها چین. بابا این غم چیه...چرا خدا با من حرف نمینزه. میخوام بدونم غم چیه؟؟؟؟

از بابام متنفرم. میشینه گوشه زیرزمین و گریه میکنه و اسم منو صدا میزنه....

تاتر

مرگ و زندگی ، شادی و غم ، درد و آرامش همه کنار شما هستند..این شمایید که انتخاب میکنید کدام همراهتان باشد.

..............................

بعضی روزها هم باهم میرقصیم..البته همون باله رو تمرین میکنیم با بازی....این عکس اون روز هست. عزیز دل مادر...جگر گوشه مادر...عمر و نفس مادر...

مرا ببر به سرزمین خوابها...

مرا ببر به ناکجا...

عشق

نفس بکش..مرا دمی رها مکن

نفس بکش تمام جان و روح من...

نگاه کن مرا نگاه..که چشم در نگاه تو دوباره زنده میشوم....

که صبح و روز من تویی

نفس

مرا به آسمان ببر....

به گندمین مزارها....

نگاه تو تنفس درخت زندگانیم...و نام تو تمام هستی من است.

عمر

میوه دل من...دوستت دارم....دوستت دارم...زیااااااااااااد

میوه

عزیزم خوب باشی شاد سالم....عزیز دل مادر . گلدونه مامان.

[ يکشنبه 27 فروردين 1391 ] [ 16:55 ] [ ساحل ]
[ موضوع : دفتر خاطرات و چند عکس... ]

[ ]

صفحه قبل 1 صفحه بعد