سالمرگ مادربزگی که همه چیز بود.
وقتی از مادربزرگ میگوییم هرچیزی یادمان می اید خوبی و کودکی بازی و خنده و شادی است . روزهایی که دور حوضی جمع میشدیم دور تا دورش گلدانهای شمعدانی اب پاشی عصرهای تابستان غذاهای خوشمزه زمستان عیدیها و نوروزهای متفاوت و سبز بهار و روزهای خوب پاییز کنار دامن گرمش. برای من اما مادربزرگ معنایی فراتر از این دارد. معنایی که با آن زن شدم..مادر شدم بزرگ شدم . هیوا را تربیت کردم و به او انسان بودن را آموختم. همانطور که او به من آموخته بود... از زوقتی یادم می آید فقط و فقط کنار او بودم از کودکیم تا بزرگسالی. مادرم کار میکرد و من تمام روزهایم پیش او بودم حتی روزهای نوجوانی. گفتن از عشق . گفتن از عشق را اولین بار برای او گفتم از احساسم آنچنان ...







