هیواهیوا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

هیوای آسمانی من

امروز بعد از سالها برگشتم خونه‌ی قدیمی‌مون. هنوز بوی خوب میاد😌 بوی کودکی

بدون عنوان

مادر بودن یعنی دیدن دستهای کوچکی که شبها برایت نقاشی میکشد....یعنی دیدن چشمهایی که با غمهایت تر میشود....یعنی لمس گیسوانی که نورانیترین آفتاب دنیا را دارد.....یعنی شنیدن صدایی که در نامنتهای وجودت تکرار میشود....یعنی یادت میرود ساحل بودی....یادت میرود گرسنه هستی.....فراموش میکنی سوزش چشمهایت از بی خوابی است...درد کمرت از نشتن و پاشدن زیاد است....دستهای خسته ات از بازیهای زیاد است....یادت میرود جز مادر که هستی.....اما مادر یعنی حل شدن در تجسم زیبایی از آفرینش.....آفرینش پاکترین جسمی که بی نفسهایش نابود خواهی شد.... ...
24 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

نمیئونست پیکنیک یعنی چی؟؟؟؟مرتب سوال میکرد ماامن اونجا پارکه..آخه ما زیاد اهل بیرون رفتن نیستیم.....خیلی بهش خوش گذشت..هیوا عاشق چایی هست تا از خواب پا میشه چایی میخواد..این عکس اشک منو درآورد....گاهی باورم نمیشه این موجود زیبای فرشته وار همون دختر کوچ.لویی هست که 8 ماهم بود و در شکمم مرتب تکون میخورد...یا همون کودکی که فقط با عشق نگاهم میکرد..نگاهش همیشه پر از مهره....خدایا بدون این صورت زیبا چطور باید زندگی میکردم....صبح ها را چگونه شب میکردم.....شادیها را چگونه تفسیر میکردم..غمها را چگونه از یاد میبردم...خدایا سپاسگزارم از اینکه مرا مادر کردی مادری برای هیوای مهربان......تا ابدیت هر زمان که زنده باشم.....برایت از هرچه دارم خواهم گذشت ...
21 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

سلام به هیوا خانوم گلم. من و هیوا دیروز باهم رفتیم کافی شاپ..به قول خودش choclate cake خوردیم و قهوه و هیوا هم به گیتاری که میزدن گوش کرد و خیلی لذت برد. هیوای من از روز شنبه میره کلاس خلاقیت...مونتوسوری. خلاقیت علوم..ریاضی...جغرافیا.....آب بازی..همه چیز خلاصه....و دو هفتس بخاطر استعداد بالایی که در موسیقی داره کلاس موسیقیش. شروع کرده...مربیش میگه عالیه و واقعا هم هست تمریناشو خیلی خوب انجام میده. دیروز بهم نیگیفت مامان من دیگه انگلیسی یاد گرفتم میخوام فرانسه بخونم کلی خندیدیم....و من ازش پرسیدم هیوا اگر جای من بودی چکار میکردی گفت مترجم میشدم مرفتم پشت میزت و مترجمی میکردم خلاصه بعد هم گفت جای بابا هم بودم میرفتم پارک.....الان ساعت 11 جمعه ...
16 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

سلام دخترم.....امروز 12 اردیبهشته و تو داره 3 سال و 4 ماهت میشه....وقتی به صورتت نگاه میکنم مثل کسی هستم که پایین محراب روبروی مجسمه پاک و سفیدی زانو زده و به چشمایی سرشاز ار طراوت و درخشش زندگی نگاه میکنه....و اونوقت چه گله ای میتونم از زندگی داشته باشم.من نمیخوام اینجا از برنامه هات بگم از خودم بگم فقط از تو میگم بری تو مینویسم..غیر از دفترهایی که برات پر کردم . منتظرم همرو بخونی. حرهای مهربونت دردامو از بین میبره..یادم میره چه دردی دارم..به چی فکر میکنم....اینهمه زیبایی بهار و رنگهای پاییز همه در مقابل گرمای دستهای کوچکت و زیبایی نگاه روشنت هیچ است . کاش پرنده ای بودم پرواز میکردم به فراسوی زمان این دنیا را با تمام بدیهایش...
12 ارديبهشت 1390

دلم گرفته تنها دخترم.

قصه من و بابا رو هزاران بار برات گفتم ..از روزی که به وجود اومدی تا حالا. قصه ۱۲ سال عشق و دلدادگی...جدایی و رنج و اشک و ناله....لحظه هایی که هرگز نمیخوام بهشون برگردم...و لحظه های که دوست دارم کاش دوباره تکرار میشدن. عجیب نیست که انسان و احساساتش تغییر پذیره..تا وقتی تو نبودی عروسک من...هم وجود من مال سهند بود پدرت. تنها عشقی که نمیذاشتم رنگ تکرر بگیره...و هرگز باور نمیکردم روزی عشقی بتونه با تمام مشکلات و دعواهای همیشگی جای اونو بگیره یا بهش شبیه باشه..تا اینکه تو اومدی..ثانیه ای که درونم احساس گرم عبور یک ماهی لغزنده شکل گرفت....لحظه ای که زید دستای سردم گودی و توده داغی رو حس کردم و فهمیدم پاهای کوچولوت داره شکل میگیره...شبهایی که تمام ق...
27 فروردين 1390

بدون عنوان

شنبه کارتون زبان اصلی،پازل چوبی و حروف ، بازی در اتاق، دیدن فیلم ،پیاده روی عصرانه ۱شنبه یوگا،آب بازی در حمام،خمیر بازی ، برنامه آموزشی زبان،اینترنت و آموزش زبان ۲شنبه موسیقی کلاسیک،کلیپ های کودکانه زبان اصلی،بازی در اتاق،نقاشی یا کاردستی ۳شنبه تمرین باله،کارتون و آموزش زبان،قصه گویی و کتابهای تصویری،پیاده روی عصرانه ۴شنبه کارتون زبان اصلی،بازی در اتاق،آموزش زبان اینترنت و کارت خوانی، کلاس موسیقی ۵شنبه یوگا،بازی در حمام،شعر خوانی فارسی،بازی با مامان،تمرین باله، نقاشی با گواش جمعه کلاس باله، آزاد برای هر بازی بخصوص لگو بازی با بابا و کتاب خوانی و فیلم و کارتون  برنامه های هیوا خ...
18 فروردين 1390

بدون عنوان

قطره ای از بارانی نرم و آغشته به بوی خاک چنان که در دستهایم لانه میکنی همچون پرنده ای سپسد و کوچک مانند ابری سرگردان و رها در آرامش سکوت بعد از رگبار خاکستری پشت چشمانت آسمان بهار را می ماند نگاه شفافت سنگهای ته چشمه ها را اقیانوس آغوشت که چون ماهی در آن گم میشوم آفتاب نگاهت هر روز سیاهی چشمانم را قلقلک میدهد کاش از اینهمه دود و صبح های تار دورت میکردم تا جایی که چکنزار پاهایت و گندمزار گیسوان طلاییت در نسیم کنار دریا رها شود و چنین خواهم کرد آرامترین ترانه تکرار نشدنی من .   برای هیوا امید و ماه زیبایم.  
16 فروردين 1390