دوستی به نام مادر
بعضی روزها اینقدر گرفتار کار هستیم که یادمان می رود برای چه زنده ایم و زندگی میکنیم. من به نوبه خود این هفته تازه متوجه شدم چقدر از هیوا دور مانده ام. دیروز با مشاور خوبی صحبت کردم و ایشان من را دوباره یاری کردند برای دوباره یافتن خودم. یادم آمد اول مادرم بعد مدرس و کارمند . یادم آمد صبور باشم و خستگی را با دیدن هیوا از یاد ببرم. هیوا مدتی بود به شدت پلک چشمش را بهم میزد و قبلا هم این اتفاق برایش افتاده بود. هیوا دختر بسیار درونگرا و حسای است. دور شدن ار محیط خانواده و ورود به دنیای جدید دبستان برایش تازگی داشت اما از آنجاییکه بسیار خودگیر و بزرگ است در این مورد حرفی نمیزد و همیشه میگفت من خوبم ما...




