یک خاطره کاملا مادرانه
وقتی روزهای اول دی از راه می رسد دلهره شیرین عجیبی به سراغم می اید. از ان دلهره های شیرین که ادم دلش می خواهد سالها درگیرش باشد. دنبال بهترین ها هستم. یادم می اید به ان روز سرد.وقتی هنوز خورشید در خواب ناز بود و اسمان از غرور خامستری ابرهای تیره سرشار. چراغهای بیمارستان در سکوتی ترسناک سو سو میزد و من بی صدا به این فکر میکردم که با طلوع افتاب ، خورشید زندگی من متولد خواهد شد. مادر و خاله و همسر و خواهر را نمی دیدم. صدای هیچ کشی را نمیشنیدم جز نجوایی که درونم بانگ می زد : ای تو داری مادر می شوی. فقط دوشت داشتم بخوابم و وقتی بر میخیزم بار سنگین و شیشه ای و با ارزشم را سالم به زمیم گذاشته باشم. با خود میگفتم مسدانم میدانم او چه شکلی است. موهایش نرم و سیاه است.چشمهایش بادامی است ، قدش بلند است دستهایش نرم است.....یادم اشت اینها اخرسن لحظات بیدارس و رویا بافی من بود. با صدای غرغر لطیفی رویش را دیدم از من نوشید و در اوج خواب و بیداری فرشته ای را دیدم همانطور که همیشه در رویایم فکر میکردم.دستهایش را باز کرد و انگشتم را سفت گرفت. شاید این حس را هزاران بار قبل هم تجربه کرده بودم اما اینبار این بار این دستهای پاره ای از وجودم بود که مرا می گرفت. او بزرگ شد و دندان در اورد برایش گفتم و برایم گفت. در خزان بعد پاهای کوچکش در کفش صداداری راه میرفت. ناگهان بر زمین افتاد دلم شکست و فرو ریخت گویی هزار کوه روی سرم فزو ریخت بلندش کردم و نگاهم کرد و خندید گفتم مادر از این به بعد ممکن است زیاد زمین میخوری باید محکم باشی. روزها میگذرد گل کوچک من بزرگ شده و بزرگ. هنوز نگاهش همان نگاه نخستین اشت. پاک و درخشان.دی ماه لحظه لحظه اش برای من خاطره است و زیبا. در سرمایش خورشید گرمی نهفته است.در روزها و ابرهای خاکستریش لحاف پهناور اسمان زندگیم.تا سیزده روز دیگر دل من همواره در شوق در اغوش گرفتن دختر شش ساله ام می طپد. شش سال که هنوز گذرش برایم ناباور اشت. تا سیزده روز دیگر......



یک خاطره کاملا مادرانه 
