مادری از جنس فولاد
وقتی مادر میشی انگار خدا بهت یک فک اضافه و یک بدن آهنی میده. وقتی شب میشه و بچه میخوابه
تازه فرصت پیدا میکنه بشینه چایی بخوره کتابی بخونه به کارهاش برسه حرفی چیزی. میره بخوابه نیمه
های شب شاید چند بار با صدای جگر گوشش بیدار بشه مامان آب میخوام . " مامان آب پایین تختته بخور
بخواب "
چشمم رفته روی هم " مامان دوستت دارم "
دهنم بزور باز میشه" منم همینطور مادر بخواب "
چند دقیقه بعد " مامان شب بخیر "
صبح میشه و همه چیز از نو شروع میشه...
رفتیم خرید آهنگاشو گذاشتم با دست روی فرمون ضرب هم گرفتیم و میخونیم. مردی از کنار ماشین
همچین نگاه میکنه گویی دیوانه ای دیده..بعد فهمیدم متوجه وجود کودکی در پشت ماشین نشده :)))
" مامان این آهنگو نمیخوام "
" مامان میخوام ببوسمت "
" مامان برم آب میوه میخری "
و .................................
رفتیم خرید....
در مورد هر چیزی سوال..کاربرد سس و رنگهای مختلف اون. انواع ماکارونی. طرز تهیه سس تند و ......
خلاصه شب مامانم بهم گفت " مامان بچه خوبه هااااا اما برای تو همین یکی کافیه ..." :))))
خب هیوای من واقعا خوش سخنه....رفتیم روی پشت بام میگه اینجا اصلا جالب نیست بریم پایین.
خب اینهم از روزگار عیدی ما..بزودی با تصاویر جدید برمیگردیم.



مادری از جنس فولاد
