دلنوشته ای برای عزیزترینم
عزیزترینم غروب روزی سرد است و تو در اتاقت . من در اینجا نشسته روبروی پنجره ای که رو به کوهی پر برف و آسمانی خاکستری و صاف باز است. این زمانها قلم نا خود آگاه در دستم میلغزد. به یاد می آورم که زیبایی این آسمان کنار تو بیشتر شده است. به یاد می آورم یک نفر کنارم نفس میکشد. یک نفر که نفسهایش تازه و گرم است. بعد فکر میکنم چطور میتوانم کمتر به تو بگویم دوستت دارم. بگویم همه وجودم از توست. گاهی به چشمهایت نگاه کنم و بگویم " دخترم میگذاری در اقیانوس چشمهایت گم شوم " و تو با لبخندی زیبا بگویی " مامان خیس میشوی باید مایو بپوشی " بگویم " دخترم موهایت بوی بهشت میدهند " و تو مرا در آغوش بگیری و بگویی " مامان جانم بیا در بهشتت...









