یک عصر غمناک
عصر که میشود دلم بدجوری میگیرد. یاد تمام نداشته هایم می افتم. مینشینم و به بام خانه ها نگاه میکنم با یک لیوان چای و نبات . من عاشق رنگ عصرهای تابستانم این خاکستریها و تیرگیها که مثل نقشهای ابر روی بام خانه ها می افتد . کوه درست روبروی خانه ماست. از پنجره وقتی مینویسم بخوبی پیداست. با رنگ صورتی چرکی که خورشید از غروبش آن را بجای گذاشته است. درختهای سپیدار و نارنج آرام آرام با تکان باد به رقص در می آیند . در اتاقی درگر رو به تراسی پر گل که تازه آب پاشی اش کرده ام صدای او می آید. صدای کودکانه ای که موجی از رنگ در هر کلام آن است. تا به فکر فرو میروم شاید شعری را که مدتهاست در سر دارم روی کاغذ بیاروم صدای آرام تو مرا از خود بیرون میکشد. ...





