هیواهیوا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره

هیوای آسمانی من

امروز بعد از سالها برگشتم خونه‌ی قدیمی‌مون. هنوز بوی خوب میاد😌 بوی کودکی

خواب

دختر خوشگلم...از پنج شنبه بیمار بود..مثل هر سال که نزدیک به تولدش مریض میشه.خیلی عجیبه. البته خوشبختانه چون بدنش قوی هست فقط یه کوچولو بیماری روش اثر میذاره ایندفعه سرفه میکرد زیاد. رفتیم دکتر و داروهارو گرفت و خیلی خوب شد. البته داروهای گیاهی همیشه کنار منه واقعا اثر داره.امروز رفته مهد کودک. منهم حسابی درگیر کاهرای تولدش هستم. واقعا سخته تنهایی اینهمه کار رو انجام دادن.!!!! اما هیوا خیلی خوشحاله هر روز بیشتر و بیشتر منتظره...مرتب سوال میکنه کی تولدشه. الان خوابه و درست مثل یک فرشته شده. تمام تلاشمو کردم خیلی بهش خوش بگذره و تولد فقط برای اون باشه. کودکانه باشه. جشن تولدش جشن راپونزل هست. حتما همه میدونن راپونزل کی هست..کارتون Tangled همون ...
12 دی 1390

قصه تولدت

هیوا...هیوای من...امروز 5 دی ماه هست. 10 روز دیگه تولدت هست...روزی رو یاد دارم که میشمردم لحظه هارو برای دیدنت...قصه تولد رو برات نوشتم در دفترات....برای اخرینب ار رفتم دکتر...مثل همیشه تنها...دوست داشتم تنها باشم...دکتر گفت میتونی اول دی دنیا بیای گفتم نه..میخوام 15 دنیا بیاد. چرا؟ میخوام روز تولد فروغ فرخزاد باشه و تولد مامان بزرگ خوبم.چرا؟میخوام ثل اونها صبور..مقاوم..محکم....متکی به نفس...پر احساس..دانا..مقتدر....قانع..مهرابن...وفادار...متفکر...و خاص باشه. کارهامو کردم...دکتر گفت نگران که نیستی گفتم نه..اصلا..دوست دارم زودتر ببینمش. اومدم بیرون..خیلی زیاد سنگین بودم. دکتر گفته بود تو وزنت زیاده و قدت بلند. گفته بود خیلی خوب تغذیه داشتی طب...
4 دی 1390

نقاشی در کودکان.

قاشی و شخصیت کودکان نقاشی و شخصیت کودکان   روان شناسان به طرق مختلف درباره کودکان تحقیق کرده اند که یکی از مهمترین آنها تجزیه و تحلیل نقاشی های کودکان است. نقاشی ، کودک را در مراحلی که حوادث اطراف خود را دسته بندی و عرضه می کند و روند تکامل یافته ای را از زمان خط خطی کردن ساده تا زمانی که خطوط معنی دار و مبتنی بر قوانین پرسپکتیو و شالوده منطقی را رسم می کند، می توان چیزی شبیه خواب و رویا معنی کرد. نقاشی همانند خواب و رویا به کودک فرصت می دهد اطلاعات و اعمالی را که از دنیای بیرون کسب می کند از هم جدا و سپس آنها را دوباره تنظیم کند. در نقاشی ، همانند خواب و رویا، کودک خود را از ممنوعیت ها رها کرده ، در حالتی ناخودآگاهانه درباره مس...
23 آذر 1390

من و هیوا در کیش

  سفری رفتیم کیش...خیلی خوب بود و آروم.....دخترم...چند روز دیگه تولد زمستانه. من از اولین روز میلاد زمستان....نیمه این فصل زیبارو که تو درش به دنیا اومدی..چشم به راهم و انتظار میکشم صبح روز 15 دی ماه بیدار شم..به چشمای زیات نگاه کنم بغلت کنم و بگم زیباترین برف دینا...مهربانترین فرشته ...امید زندگی من..تولدت مبارک......و هنوز نمیدونم چطور جلوی خودمو بگیرم گریه نکنم....هیوا هیوااااااا....نمیدونی چقدر تنهاییمو پر کردی...نمیدونی چقدر باهات راحتم..نمیدونی از وقتی اومدی به هیچ دوستی نیاز ندارم...بزرگترنی حرفامو میفهمی...و تازه 4 سالت هست...هیوای من وقتی 20 سالت بشه..اونوقت اگه باشم اگه باشم....باز هم باهام دوست هستی؟؟؟؟اونروز بهت گفتم قول م...
23 آذر 1390

باران من....

تو هستی و من هستم و باران.....تو خوابی و من هستم و طراوت....تو میخندی و من هستم و جوانی....تو می گریی و من هستم و کوهی از درد....تو روی برگها راه میروی و حرف میزنی و من هستم و پروازی سبک...تو به من میگویی دوستت دارم و من بغض سنگینی را فرو میدهم...تو تمام باور و اقتداری و من ناباور از اینهمه بزرگی و رشد تو....من به دستهایت نگاه میکنم و حرفهایت و صدایت و نمیدانم زمان چگونه تو را از من میدزدد.....چقدر زود بزرگ میشوی هیوا......از شاخه های تن من تاب میخوری و بزرگ میشوی...از وجود من بزرگ شو دخترم.....از من هر چه میخواهی بگیر هر چه دارم...هر چه داشته ام و خواهم داشت...و سپید و زیبا بزرگ شو....و همینگونه بمان کنارم....تا بارانها و پاییزهای سالهایی ...
1 آذر 1390

هیوا و کتاب و دوستان....

هفته کتاب بود و هیوای من هم عاشق کتاب...مهد کودک خوب هیوا از ما خواسته بود یک کتاب رو بدور از چشم بچه ها خریداری کنیم و هردیه کنیم برای برگزاری روز کتاب. این عکسهای زیبارو دوست عزیزم خانوم ابوالوردی زحمت کشیدند و برای من ایمیل کردند..ازشون باز هم ممنونم...فرشته خوشگلم امروز از شوق رفتن به حیاط و کتابخوانی با دوستاش خیلی زود از خواب بلند شد....:) حیاط زیبایی داه مهد هیوا...جالب هست برام چون هیوا هر روز از مربیهاش صحبت میکنه و منتظره فردا شه و بره پیش اونها و دوستاش. عروسک زیبای مامان..... هیوا عاشق خوابیدن رو زیمن و خوندن کتابه.....چه محیط خوبی رو براشون فراهم کرده بودند واقعا..دخترم میدونم بهت خیلی خوش گذشته..به این میگن یک...
25 آبان 1390

نام هیوا

دختر عزیزم. پاییز زیبا از راه رسیده. 10 روز دیگه تولد منه و بعدش تولد تو عزیزترینم. 4 سال از روزی که اومدی به دنیای ما میگذره و من ناباورانه به گذر روزها فکر میکنم. روزی که اسمت رو هیوا گذاشتم دخترم 2 سال مونده بود تو درون من پا بذاری. فیلم زیبای " هیوا " ساخته مرحوم ملاقلی پور رو بارها دیدم و دیدم از روی که برای اولین بار اکران شد عاشق اسمش شدم و شخصیت زن بازیگرش خانوم سجادیه. بعد رفتم دنبال معانی زیادش..خورشید..نور...ماه شب چهارده..شیرین...امید و آرزو...دیدم تمام تمایلات یک مادر در اسمت نهفته. روز 15 دی ماه رو برای تولدت انتخاب کردم تا تولد فروغ فرخزاد و مامانبزرگ خوبم باهات یکی باشه. تا از هر کودوم از اونها صفت خوب و نیکی داشته باشی...صبو...
23 آبان 1390

اتفاق بد....

هیوای من اول بگم که من هنوزم مثل اونوقتا تمام حرفامو توی دفترات مینویسم فکر میکنم شده باشه 4 دفتر چون دو ماه دیگه 4 ساله میشی عروسک مامان. دوست دارم نوشته هامو خودت بخونی با دستخط خودم و یجورایی خصوصی باشه مال مال خودت...اینجا فقط جایی هست که دوستات و دوستای من میتونن بیان و نوشتهای مامانو بخونن یجور ارتباط مجازی خوب . :) ..خفته پیش ما مهمون داشتیم و تو هم چایی میخواستی مثل همیشه و اون مهمون عزیزمون نمیدونست نصف چایی شما باید آب باشه کاملا چایی مردونه بود ..:) و بعد تو اومدی اونو مثل همیشه یهویی بخوری که دیدی داغه و ولش کردی و چایی ریخت روی پای تپل خوشگلت و من تو اتاق با صدای جیغت پریدم بیرون و وای....وحشتناک بود.. کلا اعصاب که ندارم وقتی او...
10 آبان 1390

بدون عنوان

اینها عکسهایی از مراسم جشن هیوای عسلم در مهد برای روز جهانی کودک....   هیوا سیندرلا شده بود...اما زیباترین سیندرلای دنیا... وقتی اومدم دنبالت عزیزترینم دیدم صورتت ماه شده...خیلی خوشحال بودی از این رنگها..منهم همینطور. دیروز برات یک لباس زیبا خریدم دیدم حیفه بعدها نبینیش..چون خیلی بت میاد...داشتیم دیکشنری تصویری جدیدت رو با سی دی هاش کار میکردیم و دقتت خیلی زیبا بود منم ازت عکس گرفتم دختر باهوشم..راستش سرما خوردیم هر دو اما تو دیروز 5 تا درسو کار کردی بی اونکه خسته شی..بهت افتخار میکنم. قبل از اینکه بخوابیم هر شب کتاب میخونیم..هرچقدر هم حالت بد باشه این کارو فراموش نمیکنی..و کتاب رو یکبار میخونم تو تمام داستانو ...
1 آبان 1390

هدیه من

عزیزم....در این لحظه تو در خواب نیمروزی هستی. به صورتت نگاه میکنم و جز یک ردیف مژگان زیبا و لبهای سرخ و گونه برآمده و آتشین فرشته ای خفته میبینم...همین را میبینم. پیکری از گوشت و خون خودم که روحی پاک دارد و زندگی میکند. از روزی که به دنیا آمدی 3 سال و نه ماه و هشت روز میگذرد ...روزهام را با حرفهای شیرینت پر میکنی و شبهایم با نگرانی از فردا در این کشور نابسامان میگذرد. نگرانم و نمیدانم روزی به من خرده نخواهی گرفت اگر بدانی میتوانستم اما تو را اینجا بزرگ کردم...گرچه خوب میدانی بابا ایران پرسته و از اینجا تکون نمیخوره.:) قول میدهم روزی در بزرگی از اینجا خواهی رفت شاید هم زودتر. گاهی فراموش میکنم خسته و گرسنه و ضعیف شدم....دکترم میگفت ضعف بسیاری...
21 مهر 1390