هیواهیوا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

هیوای آسمانی من

امروز بعد از سالها برگشتم خونه‌ی قدیمی‌مون. هنوز بوی خوب میاد😌 بوی کودکی

روزگار دخترک من

هیوای عزیزم دختر زیبای من   امروز تصمیم گرفتم روند رشدی زندگیت رو در این 5 سال برای خودت و  دوستای خوبمون بنویسم. شاید به دلایل زیادی. شاید برای این که هوش و تربیت و اموزش به نوع و انتخاب روش خاصی نیست . خیلی چیزها درونی و ذاتی است. و برای هر چیزی نیاز به ابزار و روش نیست. برای پرورش مغز کودک گاهی نیازی به هیچ روش خاصی نیست. اینکه به کودکت احترام بگذاری و بدانی اوست که تصمیم میگیرد نه تو.  مطالب زیر فقط برای اطلاع رسانی است و قصد ظاهر نمایی ندارم :)))) در 8 اردیبهشت عصر هنگام بود فهمیدم باردار هستم. منتظر بودم و تمام راه از شادی گریه کردم. از فردای ان روز من مادر شده بودم. هر روز صبحانه میخوردم چون قبلا نمیخوردم. ناه...
13 آذر 1391

بدون عنوان

دیروز هیوا کتاب اول تراشه هارو خوند. من واقعا لذت بردم و هیجان زده شدم. از تن صداش وقت خوندن جملات. از دقتش به همه چیز و تمام کلمات. از اینکه دیگه براحتی کلمات هم وزن رو برام میخونه و بقول خودش شعر میگه. نتونستم ازش عکس نگیرم. فیلم هم گرفتم :)))) میدونم حسمو درک میکنید همهگی. و هیوا خودش خیلی خیلی خوشحال بود. درست مثل تشنه ای که بهش آب داده باشند. اول تصاویر رو میذارم بعد مورد دیگه ای رو میگم.   عزیزم با افتخاز :))))))))) مادر فدای لبخند افسا نه ای تو :)))))) کتاب به کودکان گفتن از کودکان شنیدن رو دارم میخونم یک هفته داشتم روی یک فصلش فکر میکردم :)) مکالمه دیروز هیوا : " مامان " " بلی دخترم " " من دیگه با هستی دو...
9 آذر 1391

یک متن زیبا

اگر تو ثروتمند باشی، سرما یک نوع تفریح می شود تا پالتو پوست بخری، خودت را گرم کنی و به اسکی بروی، اگر فقیر باشی، برعکس، سرما بدبختی می شود و آن وقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف متنفر باشی. کودک من! تساوی تنها در آن جایی که تو هستی وجود دارد، مثل آزادی. ما تنها توی رحم برابر هستیم. نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی
6 آذر 1391

کارت تولد

با همه پوچی از تو لبریزم نه بر آنم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم امروز ساعت چهار بدنیا آمدم. هرگز لحظه ای نگفتم چرا مرا بوجود آوردید و چرا به این دنیای بد آمدم. چرا که لحظه لحظه سختی و زیبایش برایم جاودانی بوده و خواهد بود و سرشار از اتفاقات خاص. دیشب که نه صبح ساعت 4 با صدای باران که روی آبچک میخورد چشمم را باز کردم و با خود گفتم در این آسمان صاف که ابری نبود  اما چرا خدا برایم زیباترین لالایی و هدیه را از آسمان رها کرده بود. صبح با صدای باران و آسمان خاکستری بیدار شدم. گوشی همراهم را برداشتم ببینم ساعت چند است اس ام اس سهند را دیدم مثل همیشه خاص و زیبا. بعد اس ام اس نگار خوبم را بعد اس ام اس پدر بزرگم را " تول...
4 آذر 1391

گفته ای از مونتسوری.

کودکان مطابق طبیعت خود عمل میکنند نه بواسطه نصایح مربی شان. خوبی میبایست از استقلالی متقابل نشات گیرد ، از یکپارچگی که از انسجامی درونی و معنوی سرچشمه میگیرد. این جامعه ای که  از اتحاد و پیوستگی خلق شده و کودکان آن را برای ما آشکار نموده اند ، ریشه تمامی شازمانهای اجتماعی است. ماریا مونتسوری ذهن گیرنده ، صفحه 221 ، فصل 23          حتی ترجمه این مطالب برای من تازگی و زیبایی خاصی دارد. بزودی کتاب گفته های خانوم ماریا مونتسوری رو خریداری میکنم و ترجمش میکنم. کتابهای ایشون متاسفانه بسیار کم هستند. 
3 آذر 1391

شغلهای جدید مادر.

این روزها درگیر چند تا کار هستیم. یکی راه اندازی کارگاه خلاقیت مادر و کودک. که به محض تبادل نظرات و برنامه ریزی مینویسم محل و روزهارو برای همه دوستانم که شیراز هستن. یکی کارگاه شعر فروغ که اونهم به زودی مینویسم. یکی نوشتار دقیق پروژه زبان اموزی کودکانم برای ارائه به اموزش و پرورش و اخذ مجوز سراسری شدنش. یکی محل کار پدرم که قبلا مسوول امور اداریش وبدم و قرار بر این هست مسوول حسابردای هم بشم :))) یک نفر قررا هست بهم دو سه روز اموزش برنامه حسابداری رو بده و شروع کنم به امید خدا و هفته ای سه روز رو بطور دائم از صبح تا ظهر اونجا باید باشم . رسما شدم کارمند پدرم :)))) خیلی هم عالی شد. و ترجمه شعرهای کودکانه انگلیسی رو هم میخوام شروع کنم. در واقع ت...
2 آذر 1391

مکاشفه نوشتن

دیروز هیوا در حال بازی بود و من و همسرم بیرون صحبت میکردیم. برای تشویق هیوا براش یک تخته سیاه خریدم دیروز که بتونه روش با گچ بنویسه و شدیدا درگیر بازی با عروسکهاش و اون تخته بود. کلمه " لباس " رو هم باهاش کار کرده بودم از بسته تراشهه ا و گذاشته بودم در اتاقش که مرتب نگاهش کنه. صدام کرد و گفت " مامااااااااااااااااااااااان بیااااااااااااااااااااااا. گفتم " الان میام . رفتم در اتاق به این صورت بود    داشت با گچ با همین قیافه کولی مانند "))))))))) بعد رفت کنار و من از تعجب واقعا داشتم شاخ در میاوردم.... با دیدن این صحنه " هیوا بدون اینکه کلمه " بابا " رو ببینه و پیشش باهش و درست زمانی که روزها میگذشت این کلمه رو ندیده...
29 آبان 1391

دخترم در لباس باله و عکسهای تازه

گفتی مرا چگونه به دنیا آوردی ؟ گفتم با شوق . گفتی مرا چگونه بزرگ کردی ؟ گفتم با لذت. گفتی مرا چقدر دوست داری؟ گفتم بی انتها. گفتی بی انتها یعنی چه؟ گفتم یعنی به قدر تمام دنیا. گفتی دنیا چیست؟ گفتم دنیا یعنی تو. گفتی برایم بگو همیهش پیشم میمانی؟ گفتم حتی یک لحظه بدون تو نخواهم بود. گفتی مادر نکند بمیری؟ گفتم تا بتوانم میمان تا همیشه و اگر نباشم باز هم هستم همیشه. در آغوشم گرفتی و گفتی دوستت دارم . نگاهت کردم و همچون برفی در گرمای وجودت ذوب شدم. و آن لحظه نمیدانستم در بیان کلام دنبال چه واژه ای بگردم تا بدانی چقدر دوستت دارم. نگاهت کردم و گفتم " تو هیوای منی. آرامش تمام وجودم. معنی زنده بودنم. امید روز و شبم. صدایت زیباترین اواز است و بودنت بز...
29 آبان 1391

نوشته اولین معلم هیوا

هیوای عزیزم این نوشته زیبای اولین معلم توست. آقای زمانی کسی که با طرح خوبش توانایی خواندن کلمات را پیدا میکنی. میخواهم برایت این نوشته را به یادگار بگذارم تا همیشه بدانی لایق بهتریها هستی و تمام تلاشم برای خاص بودن توست. امیدوارم ایران به امثال تو افتخار کند و سیستم ناقص آموزش و پرورش بسترهای بیشتری برای رشد بچه های خوب ایران را ایجاد نمیاد و برای افرادی چون جناب زمانی که در راه استقرار و پیشرفت این رشد میکوشند ارزش بسیاری قائل شود. عزیزم تو 10 کلمه را میتوانی بخوانی حتی در کتاب و روی کامپیوتر هم تایپ میکنم میخوانی و اینب رای من بسیار زیباست درست مثل رنگ زیبای چشمانت عزیز دلم. دوستت دارم و از همراه خوبم برای این نوشته زیبایشان ممنونم. &nbs...
17 آبان 1391