هیوای سخنران
در راه بیرون بودیم : هیوا : مامان من کی میتونم با بابا حرف بزنم همش داره با لپ تاپ کار میکنه که!!! مامان : باهاش صحبت کن بگو من میخوام باهات حرف بزنم یوقتی بذار تا با خیال راحت با هم صحبت کنیم . هیوا : باشه اومدیم بهش میگم . شب آمدیم . هیوا : بابا سهند میخوام باهات حرف بزنم کی وقت داری ؟ بابا : فردا زود میام ( با تعجب و خنده ) رفتیم خوابیدیم . فردا ظهر خواهرم بود و من و همسرم . هیوا آمد جلوی پدرش با دستهای کوچولو که همینطور در هوا تکان میخورد و پیچ و تاب و چشمهایی که با ناز باز و بسته میکرد و ابرواهایی که بالا و پایین میداد . من...پشت یک کوسن صورتم رو قایم کرده بودم که از حرفهای این فسقل زیبام نخندم . همسرم ...دهان باز ...






